تازه ترین مطالب



پربیننده ترین مطالب

کد مطلب: 1407
تاریخ انتشار : ش, 1391/08/27 - 11:38
از خاطرات من در زندان قصر روز عاشوراست، در تمام بندهای زندان دکه ای وجود داشت که در آن انواع لوازم مورد نیاز مانند تیغ ژیلت به فروش می رسید. آن روز عده زیادی از زندانی ها وسط موی سرشان را تراشیده بودند تا بتوانند مراسم قمه زنی را انجام دهند و چون قمه ای وجود نداشت با تیغ ژیلت این کار را انجام دادند.

به گزارش سبلانه به نقل از افکارنیوز، مدتی از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ گذشته بود، در دوره ای که بختیار فرماندار نظامی تهران بود بدون هیچ دلیلی طبق ماده ۵ مردم را به زندان می انداختند و هنرپیشه ها را می گرفتند. من هم از آن دسته آدم ها بودم و در خیابان دستگیر شدم. من را ابتدا بردند توقیف گاه تهران، در آنجا آقای محمد علی جعفری و خیلی از هنرپیشه ها و کارمندان رادیو را دیدم. بعد از چند روز من و آقای جعفری را به زندان قصر منتقل کردند.در آنجا افسری با آقای جعفری دوست بود و ما را در بند یک جا داد که از قضا احمد شاملو هم آنجا بود.

چند ماهی در قصر بودیم تا اینکه به ما گفتند اگر از گروه های چپ اظهار تنفر کنید از زندان آزاد می شوید. من هم که به حزبی وابسته نبودم بلافاصله این کار ار انجام دادم و از زندان آزاد شدم اما هنوز آقایان جعفری و شاملو در زندان بودند.

از خاطرات من در زندان قصر روز عاشوراست، در تمام بندهای زندان دکه ای وجود داشت که در آن انواع لوازم مورد نیاز مانند تیغ ژیلت به فروش می رسید. آن روز عده زیادی از زندانی ها وسط موی سرشان را تراشیده بودند تا بتوانند مراسم قمه زنی را انجام دهند و چون قمه ای وجود نداشت با تیغ ژیلت این کار را انجام دادند. وقتی این قبیل اتفاقات می افتاد چپی ها از فرصت استفاده می کردند و نامه رد و بدل می کردند.

یکی دیگر از خاطره هایی که از زندان دارم این است که در زندان کسانی که حکم حبس ابد داشتند با خمیر نان، اشکالی مثل بز و گوسفند درست می کردند و به زندانی ها می فروختند. یادم هست که من یکی از این مجسمه ها را خریدم و زمانی که همسرم و پسرم به ملاقاتم آمدند این را به پسرم مجید دادم . وقتی که مجسمه را به مجید دادم، او به خیال خودش که یک بز دارد آن را شب در باغچه می گذارد تا علف بخورد. زمانی که صبح دوباره به آن سر می زند می بیند که مورچه ها آن را خورده اند.

به طور کلی ۴ تا ۵ ماه در زندان قصر بودم. یادم است که در زندان هر زندانی را با همراه نام پدرش صدا می کردند . مثلا نگهبان فریاد می زد "حسین عبدالله " ملاقاتی! شرایط خیلی بد بود ولی با واسطه افسری که دوست اقای جعفری بود یکسری مزایا دریافت می کردیم. برای مثال او برای من، آقایان جعفری و شاملو ملاقات خصوصی با خانواده های مان ترتیب می داد.

این زندان الان به باغ موزه قصر تبدیل شده است. البته از جمله اقداماتی که الان در آن منطقه لازم است، به نظر من، ایجاد مجموعه ای از سالن های سینما و تاتر است که از باغ موزه شدن قصر هم مهم تر است. این نکته خیلی حائز اهمیت است که زندان به محلی برای استفاده فرهنگی نسل جوان و حتی بزرگسال تبدیل شود. زندان محل پرورش افکار عمومی و فرهنگ می شود، وقتی زندان، زندان نباشد!
انتهای پیام/

ارسال نظر