پربیننده ترین مطالب

کد مطلب: 24398
تاریخ انتشار: پ, 1393/05/16 - 08:29
شهیدی که زمان شهادتش را می دانست
نیریمیز: پدر شهید بابازاده گفت: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، همسایه ها از سعید پرسیدند که چرا ازدواج نمی کنی ؟ وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.

 نیریمیز،

شهید سعید بابازاده
فرزند : مجید
نام  مادر : حلیمه
تولد: 01/01/1343 نیر
تحصیلات  : دوم دبیرستان
شغل: دانش آموز
شهادت: 23/01/1362
مزار: گلزار شهدای نیر
 
سعید که دومین فرزند ذکور خانواده و سومین اولاد آن ها بود ، اولین درس های زنگی اش را که همانا قرائت قرآن مجید بود در محضر مادر بزرگوارش و پدر ارجمندش فرا گرفت .
دوران کودکی اش مانند اغلب بچه های محل به بازی با خواهر و برادر بزرگ تر از خویش که صالح نام داشت و اکنون به رحمت ایزدی پیوسته است، گذشت.
از همان کودکی بزرگی ،شجاعت و نترسی در چهره و اعمالش پیدا بود و همواره کارهای بزرگتر از سنش انجام می داد.
 
سال 1355 که کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاشت ، وارد مدرسه راهنمایی 17 شهریور شد و پایان این دوران مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود.
انقلابی که نه تنها در اجتماع بلکه تحولی عمیق و ریشه دار در جان کوچک سعید بر پا کرد و از این پس او علاوه بر درس ، بیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج به فعالیت می پرداخت.
 
در سال 1358 سعید با گام های مطمئن و مردانه تر قدم در دبیرستان طالقانی گذاشت.
هنگامی که حملات وحشیانه دشمن را از رادیو و تلوزیون می شنید ، طاقت از کف می داد و زیر لب با خود زمزمه می کرد: پس ما اینجا چه کاره ایم؟
کیف را رها کرد و کوله پشتی جست و قلم بر زمین گذاشت و تفنگ در میان مشت گرفت، که زمان این گونه ایجاب می کرد.
 
ابتدا سه ماه به جبهه دزفول رفت و در آنجا با رشادت تمام جنگید.
دوستان و هم رزمانش حسین احسانی و عباس رضاپور نیز از نترسی و شجاعت او سخن ها گفته اند که از هیچ کس غیر خدا نمی ترسید.
زیر توپ و تانک دشمن به نماز می ایستاد و چون شیر جنگی می خروشید و می جنگید.
 
اعزام مجدد او به جبهه با اعزام برادر بزرگترش به عنوان سرباز وظیفه مصادف شد و هر دو در یک جبهه حضور داشتند..
برادر بزرگتر را تشویق به جنگ می کرد و می گفت: ما باید در جبهه باشیم تا دشمن نتواند به ناموس ما حمله کند.
گویی تاریخ شهادتش به وی الهام شده بود و این رسم شهدای بزرگ است.
 
پدر بزرگوارشان می گویند: قبل از اعزامی که منجر به شهادت وی شد، در مغازه همسایه با هم جمع بودیم. یکی از دوستانم به شوخی گفت : راستی سعید چرا ازدواج نمی کنی ؟
وی در پاسخ گفت: از عمر من چهل روز باقی مانده و قرار است با عروس شهادت وصلت کنم.

 

مادر بزرگوارشان نقل می کند: روضه امام حسین (ع) داشتیم. نامه ای از سعید آمد ، نوشته بود:
از برادر کوچکم مراقبت کنید. من آمده ام راه کربلا را باز کنم و به آرزوی دیرینه ام که زیارت امام حسین(ع) است برسم.

 
زاده بهار در بهار سال 62 تولدی دیگر یافت و در تاریخ بیست و سوم فروردین در عملیات« والفجر»  در منطقه «شرهانی» هنگام شناسایی دشمن تیری به سر او اصابت کرد و گل سرخ شکفته در هوای یار صد برگ شد، پرپر شد و باد بوی خوش عطر یار را تا کوچه باغ های نیر پراکند.
 
مزار او در مزار شهدای نیر امروزه میعادگاه صدها عاشق جان سوخته و به جا مانده از آن غزل پرشور عاشقانه است که هر شب جمعه یاد و خاطر ی دلاور مردی هایش را با قرائت فاتحه و یاسین خوش می دارند.
راهش مستدام و پاینده.

 

انتهای پیام/

اخبار شهرستان را اينجا ببينيد

ارسال نظر